ختنه پسر عزیزم
سلام عشق کوچولوی مامان
تو هفته گدشته یکی از اتفاقای بزرگ زندگی پسرکم رخ داد
ما تو رو بردیم و ختنه کردیم
مامانی و بابا بزرگ و عمه زهره هم از مشهد اومدن
روز 5 شنبه 31 اردیبهشت ساعت 6 و نیم عصر پیش دکتر حبیبی شما رو ختنه کردیم
قبلش تو خونه شما رو به رسم ما لباس نو پوشوندیم و به آقایون کادو دادیم بعدشم رفتیم مطب دکتر
پسر کوچولوی من قبلش آروم تو بغلم خوابیده بود
بعد که رفتی تو اطاق بابا رضا و دو تا مامانی ها اومدن بالای سرت
منو بابا بزرگ مشهدی و خاله سمانه و آقا سید حسن و دختر نازش و مهدی آقا و امیر محمد و دایی اسد و دختر خاله هام (نجمه و مهلا ) و دایی علی و کوثر پشت در منتظر بودیم
همه اومده بودن باهامون
تو خونه هم خاله فاطمه و عمه زهره و بابابزرگ و خاله فاطمه من موندن که اگر مهمونی اومد پذیرایی کنن
من از پشت در صدای گریه ات رو میشنیدم و منم گریه میکردم باهات
یکی دو بارم خودمو رسوندم بهت اما مامانیا نذاشتن بیام بالای سرت
خیلییی بهم سخت گذشت مامانی
هنوزم یادش میفتم گریم میگیره
بار آخری که اومدم دکتر منو دید تعجب کرد میگه هم پسر گریه کنه هم مامان پسر؟؟؟
کی پسرو آروم کنه کی مامانشو!!!!
اومدم بالای سرت هنوز گریه میکردی بعدشم بغلت گرفتم و بهت شیر دادم یه کم آروم شدی
اومدیم بیرون و تو توی راه تا خونه گریه میکردی و منم گریه میکردم
بعدشم تو خونه همههههه اومدن دیدنت وبرات هدیه آوردن
شبم برای شام رفتیم خانه فرهنگیان
خدا رو شکر مراسم ختنه سورونت هم به خوبی و خوشی تموم شد و یه مرحله سخت از زندگیت سپری شد
همش دعا میکنم دیگه تا آخر عمرم هیییییییییییییییچ وقت تو رو مریض نبینم
طاقت گریه هاتو ندارم عشق مامان
انشاا... هیییییییییییییچ جای دنیا هیچ بچه ای مریض نباشه
هیچ پدر و مادری مریضی و داغ بچشو نبینه و خدا سایه همه پدر و مادرا رو بالای سر بجه هاشون نگه داره
انشاا... خداس مهربون دامن همههه منتظرا رو هم سبز کنه
الهی آمین



ختنه پسر عزیزم
